غزلغزل، تا این لحظه: 16 سال و 28 روز سن داره

دختر آرزوهای من

از پوشک گرفتن غزل

بالاخره بعد از کلی تلاش 25 دی تونستم غزلو از پوشک بگیرم با تجربه ای که تو این رابطه کسب کردم به این نتیجه رسیدم که کودک خودش باید آمادگیشو پیدا کرده باشه از حدود 1 سالو نیمگی سعی میکردم گهگاهی غزلو پوشک نکنم و مدام براش میگفتم که هر وقت جیش داشتی بهم بگو . اونقدر تو گوشش گفته بودم که وقتی با عروسکاش بازی میکرد میگفت هر وقت جیش داشتی بهم بگو خوب.اما خودش گوشش بدهکار این حرفا نبود حدود 2 سالش هم که شد بازم عزممو جزم کردم که از پوشک بگیرمش و هر بار که میرفتیم دستشویی هیچ خبری نبود یه روز صبح تا غروب که پوشک نبود هیچ جیش نکرد نه تو شلوارش و نه تو دستشویی با خودم گفتم با اینکار به کلیه هاش فشار مییاد و بازم از تصمیمم منصرف شدم بعد از چند وقت...
19 بهمن 1391

بیرون رفتن غزل با عروسکاش

هر بار که با غزل جونم میخوام برم بیرون کلی با هم درگیری داریم آخه هر بار کلی عروسک میخواد با خودش بیاره بیرون و با کلی بکش بکش و اشک و آه راهی خیابون میشیم یا با التماس و خواهش و هزار جور کلک راضی میشه که لباس بپوشه ...
19 بهمن 1391

عکس دفترچه بیمه

چند هفته پیش غزل سرما خورده بود و قرار شد که ببرمش دکتر اما وقتی وارد مطب شدم و دفترچه رو رو میز گذاشتم منشی تائیدش نکرد و گفت که حتما باید عکس دار باشه تصمیم گرفتیم که تو خونه از غزل عکس بگیریم و ببریمش برای چاپ میگفتم غزل لبخند بزن بلند میخندید بابای غزل هم میگفت غزل دست منو نگاه کن مییومد جلو سرک میکشید تا انگشت بابا رو ببینه و میگفتم درست بشین دراز میکشید خلاصه یه 20 دقیقه ای طول کشید تا بلاجبار یه عکس برای چاپ گرفتیم خیلی خنده دار بود اینم چند تا از حالتاش الهی مامان بمیره یه خورده هم رنگش پریده و کسل بود ...
19 بهمن 1391

شروع ماه محرم

اولین روز محرم بود و چون همسرم خونه نبود ما خونه ی مامانم بودیم ساعت 3 و 4 بود که از  خونه ی یکی از  همسایه ها صدای نوحه به گوش میرسید آخه برای اول محرم روضه داشتن ما به غزل گفتیم غزل گوش بده محرمه  غزل هم گوشاشو تیز کرد و یکدفعه پاشد سر پا و با ذوق و شوق دور خودش میچرخید و با خوشحالی میرقصید و داد میکشید محرمه و دست میزد و میگفت مامانی پاشو برقص محرمه . ماهم خندمون گرفته بود آخه اون پیش خودش یه چیزه دیگه ای از محرم تجسم کرده بود ماهم میگفتم محرم نباید دست بزنیم باید سینه بزنیم و یا حسین بگیم اما غزل گوشش بدهکار نبود و کار خودشو میکرد به مامانم گفتم حالا که اینقدر ذوق و شوق داره لباساشو میپوشم تا ببریش روضه د...
11 آذر 1391

کش مکشهای من و غزل

سلام دختر گل و دوست داشتنی مامان عزیز دلم ببخشید که کوتاهی کردم و خیلی وقته که سر به وبلاگت نزدم یه خورده مشغولم و بی حوصله خاطرات زیادی داره از جلوی چشمام رد میشن نمیدونم کدوم رو در اولویت قرار بدم تعریف کنم آخه همشون خوبن اما زمان من اندکه آخه الان خوابی و هر لحظه ممکنه بیدار بشی یه خورده از بیرون رفتنامون بگم وقتی که میخوایم بیرون بریم کفش پات نمیپوشم آخه ماشالله خیلی شیطونی و میخوای از همه جا سر در بیاری و به همه چی دست بزنی حدودا یک ما ه پیش بود که رفته بودیم بیرون هر وقت کفش میپوشم پاهات باید با هم کلی بجنگیم چونکه دیگه گوشت بدهکار نیستو و هر کاری که میخوای باید انجام بدی از تاکسی که پیاده شدیم چند قدمی بیشتر نرفته بودیم که با اصر...
21 آبان 1391

ماجرای از شیر گرفتن غزل

سلام دختر گل مامان  این روزها دغدغه ی از شیر گرفتنتو دارم آخه خیلی به ممه {به غول خودت}انس گرفتی و فکر میکنم از شیر گرفتنت جز سخت ترین پروزه های زندگیمه آخه مامان طاقت یه لحظه بی قراری دختر گلشو نداره چند وقتیه که از همه جا پرسو جو میکنم و از وبلاگای دوستای گلمون مطالب مربوط به از شیر گرفتن بچه ها رو میخونم بلکه بتونیم به بهترین نحو از این مرحله بیرون بیاییم از اونجایی که سینه های مامان بعد از به دنیا آوردن دختر گلش خالی از شیر بود و با کلی تلاش و ماساز و آب گرم و خلاصه کلی برو بیا یکی از سینه هام به شیر آفتاد تو هم از بدو تولد فقط از یکی از سینه هام شیر خوردی و با اون یکی یه خورده غریبه ای  اصلا فکر میکنی همون یه ممه ر...
21 آبان 1391

داستان از شیر گرفتن غزل

سوم شهریور بود که به آبشار بیشه در استان لرستان رفتیم از موقع رفتن تا برگشتنمون غزل همش ممه میخورد لب به غذا نمیزد واقعا کلافه شده بودم تو این اواخر غزل بیشتر از قبل وابسته شده بود و دیگه حسابی کلافه شده بودم خیلی توی اینترنت و کتاب مطالعه کرده بودم راجع به  نحویه از شیر گرفتن یه مدتی هم بود که میخواستم به روش گام به گام عمل کنم بلکه غزل خودش کم کم دست بردار بشه اما نتیجه بخش نبود و غزل بیشتر وابسته شد بعد ازاینکه از مسافرت برگشتیم غزل همچنان شب تا صبح مک میزد و صبح هم بهم اجازه ی بلند شدن از جا رو نمیداد به ناچار مجبور شدم به یه روش قدیمی غزلو از شیر بگیرم توی این آخریا دیگه حسابی لاغر شده بود نزدیک ظهر بود که مقداری فلفل به سینه ...
19 شهريور 1391

خاطره ی آبتنی سرعین

حدودا 1 ماهپیش بود 17 و18 خرداد 91 . که به اتفاق دوستای بابا رفتیم سرعین با اینکه خیلی مسافرتمن فشرده بود اما خیلی خوب بود شب از بروجرد به سمت سرعین حرکت کردیم و صبح به مقصد رسیدیم بعد از صرف صبحانه همه عازم آبگرم شدیم من و شما هم دو تایی رفتیم آبگرم سبلان و حسابی کیف کردیم  از در که وارد شدیم قایق بادی توی دست دو سه تا از بچه ها دیدی و بدو بدو رفتی و میخواستی از دستشون بگیری با کلی خواهش و التماس تورو از قایق جدا کردیم رفتیم نشستیم لبه ی استخر تو هم خوشحال میخواستی شیرجه بری توی استخر اما من مواظب بودم که دسته گل به آب ندی لبه ی استخر دراز کشیدی و یه خورده سرتو کردی توی آب و بلند شدی و سرتو میشستی و به من هم میگفتی مامان سرتو بشور اله...
29 تير 1391